پارت چهل و سوم :

اما در زمانی که من زندگی می‌کنم و نظاره‌گر داستان زندگی آقا خشایار که حالا گرد و غبار سنگین زمان، چهره‌‌ی با طراوت دوران اوان جوانی‌اش را دستخوش تغییر کرده است دیگر نشانی از آن ذوق و شوق در زمان تعمیر چیزی دیده نمی‌شود. انگار که چیزی درون او مرده است یا چیزهایی، نمی‌دانم. فقط تقریبا مطمئن هستم که گذر زمان بزرگ‌ترین قاتل احساسات است.
آن روز گرم بهاری برای بار اول پس از مدت‌ها تصم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ممنون 🙏

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    💙🌱

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    نکته های جالبی رو جعفر آقا به خشایار گوشزد کرد که امیدوارم توی زندگی خشایار مثمر ثمر واقع بشه ،ممنونم آقای سرداری

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️