دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت هفتاد و سوم :
الکس اخم کرده بود و صورتش تکان میخورد طلسم میان انگشتانش برق میزد. و صدای رعب آور آن فرازمینی پیر در گوشش تکرار میشد.
- تو باید قلبت رو به من بدی تا اجازه بدم از دروازه خارج بشین.
الکس دندانهایش را روی هم سایید:
- لعنتی من اگه قلبم رو بهت بدم دیگه هیچ چیزی ازم نمی
- مونه در ضمن دخترام چطور میتونن از دروازه خارج بشن؟ مگه همچین چیزی ممکنه؟
فرازمینی خندید:
- معلومه
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...