دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت هفتاد و دوم :
سرش را به نشانه تهدید برای دختر تکان داد و او را باعصبانیت رها کرد.
همینکه از سالن خارج شد جانت وا رفت و روی زمین نشست.
دستش را روی صورتش گذاشت و در حالی که نفس نفس میزد اشکهایش ناخودآگاه روی گونههایش سر خوردند. چشمانش را بست و لحظهای که با الکس صحبت میکرد را به یادآورد.
- ولم کن داری گفتم ولم کن و خودش را از چنگال الکس بیرون کشید که کیفش از دستش افتاد و تمام محتویاتش از
لطفا صبر کنید...
