توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و ششم :
***
«میخواست رفیق بد دوران نشود، شد.»
- میتونم سیگار بکشم؟
از سرگردانترین تارِ موی رقصان بر سرم تا کمری که نهان روی ویلچر بود، براندازم کرد؛ حق هم داشت. از زبان من تحکّم شنیده بود اما تقاضا نه.
- بله حتماً.
پشت به من ایستاد و برقِ لاکهای سیاهش در زیر انعکاس خورشید روی پنجرۀ سفید درخشید. پنجره که گشود، نسیمِ نیمه سردِ کیش زیر پوستم وزید.
چخماق فندک را مقابل توتون
لطفا صبر کنید...
