پارت نوزده :

ابروهای رونیکا از تعجب بالا پرید.
عصبانی کتاب را گرفت و صفحه‌ی اول را گشود و چند خط اول را خواند سپس گرهی بین ابروهایش انداخت.
_ منو سر کار گذاشتی؟! یعنی تو نمیتونی بخونی اینا رو؟
_ من چرا باید سرکارت بزارم آخه؟ نمیدونم به چه زبونی نوشته شده.

بعد ازچند لحظه سکوتی سنگین، رونیکا پرسید:

_ راستی تو چه جوری اومدی این جا؟

_ اومدم دنبالت که با هم بریم پیش الینا Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی ممنون ب نظراتمون اهمیت میدین پارت هارو بیشتر کردین

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی زهرا جان🧡🧡 این نظر لطفته🌻 رضایت خواننده‌ها اولیت منه و من سعی میکنم پارت‌ها منظم و طولانی باشه 🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️