پارت هفتاد و هفتم :

تانیا که کم مانده بود به التماس بیفتد، زمزمه کرد:
_بهم بگو کجاس؟
_آزمایشگاه ملی لس آلاموس!
مهران به قدری ساده و سریع عنوانش کرد که تانیا حتی فرصت نیافت در خصوص آن فکر کند. تنها چیزی که به زبانش جاری شد جمله‌ی کوتاه «بزرگترین مرکز تحقیقات هسته‌ای آمریکا.» بود که قطرات اشک در پی‌اش روانه گشت. نمی‌دانست اتفاق خوبی بود که بالاخره بداند پدرش کجاست یا بدترین چیزی بود که پس از خبر Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اانالدپببد

    0

    رترهرعزرنرن ذهزهرننمدمد

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    نمی دونم مهران قصدش فقط کمک کردن به تانیا ست یا اونم یه جورایی به تانیا علاقمند شده ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ببخشید که نبودم عزیزم. مرسی بابت نظراتت❤️ بهتره از مهران چیزی نگم 😁😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️