ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت شانزده :
فصل7
بهار و کارآموزان هر کدام در حال انجام دادن کاری بودند که دو دختر وارد آرایشگاه شدند و به اشرف خانم سلام کردند. اشرف خانم در حالیکه تلفنی با پسر بزرگش فرامرز حرف میزد با سر جواب سلام دخترها را داد و لیلا به طرفشان رفت و کارشان را پرسید. دختری که لاغرتر از دوستش بود در حال در آوردن مانتوی کوتاه صورتیاش گفت:
ـ میخواستیم موهامون شینیون بشه.
لیلا با لبخند گفت:
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
تارا
0یا خدا این زنه از کجا پیداش شد؟؟؟
۱ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄😄
۱ سال پیشستایش
1خیلی عالیه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر عزیزم
۲ سال پیشاتو
1احساس میکنم نقش عباس خیلی کمه.یکم باید پررنگ تر و خوش رنگ و لعاب تر باشن.فعلا که اشرف خانوم نقش اصلیه داستانه بعدم مهناز خانوم
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
کلا تو این داستان در مورد شخصیت های مختلف جامعه صحبت شده چون داستانمون اجتماعی هست. داستان که جلو می ره عباس و بهار پر رنگ تر میشن.
۲ سال پیشاسرا
3خوب اصولابه کارآموزپول نمیدن تاچندماه بعدهم درصدی میدن الان این خرابکاری گردن بهارنیفته🙏😘
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
گردن بهار نمیافته ماجراش جالبه🙂
۲ سال پیشFawtemeh
2یا خدا اشرف چه کرده؟؟🥴😂
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😅😅
۲ سال پیشآرام
1عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🌹
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
1دقیقا مثل آرایشگاه های زنونه است که در مورد همه چیز حرف میزنن😂