فریه پینوکیو به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت چهل و هفتم :
نشستم و از پنجره به مردم نگاه کردم .
یکی شاد بود .
یکی خنثی .
یکی عجله داشت.
هر کسی زندگی اش به روشی بود .
ما هم این بودیم .
چند دقیقه ایی گذشت که فرجام چند کاغذ به دست آمد و سوار شد .
کاغذ ها که همان نوبت ها باشد را روی پایم گذاشت .
_ پس فردا نوبت داریم ...بزارشون تو پوشه خراب نشن .
به حرف اش گوش کردم .
سکوتمان را دوست داشتم .
که فرجام سکوت را شکست .
_ دلم Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
دلنیا
0وااای 🥲🥲🥲🥲نها دیگه ب اوج بدبختیش رسیده برای کی خودشو ب آب وآتیش زد🥲🥲
۲ سال پیشپریا
2چرا روز به روز کوتاه تر میشه پارتا🙁
۲ سال پیش..
3وای فرجام عوضی
۲ سال پیشنیروانا
3بالاخره به اشتباهش پی برد که خواهره بیچاره شو فدای چه کسی کرده اما دیره عالی بود عزیزم ❤😘👌🏻👍🏻
۲ سال پیشAa
1👏👏👏⚘⚘⚘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Faaa
1فقط میخوام بدونم ارزش داشت خواهرت رو بخاطرش نابود کنی؟