پارت چهل و هفتم :

نشستم و از پنجره به مردم نگاه کردم .
یکی شاد بود .
یکی خنثی .
یکی عجله داشت.
هر کسی زندگی اش به روشی بود .
ما هم این بودیم .
چند دقیقه ایی گذشت که فرجام چند کاغذ به دست آمد و سوار شد .
کاغذ ها که همان نوبت ها باشد را روی پایم گذاشت .
_ پس فردا نوبت داریم ...بزارشون تو پوشه خراب نشن .
به حرف اش گوش کردم .
سکوتمان را دوست داشتم .
که فرجام سکوت را شکست .
_ دلم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Faaa

    1

    فقط میخوام بدونم ارزش داشت خواهرت رو بخاطرش نابود کنی؟

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    وااای 🥲🥲🥲🥲نها دیگه ب اوج بدبختیش رسیده برای کی خودشو ب آب وآتیش زد🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • پریا

    2

    چرا روز به روز کوتاه تر میشه پارتا🙁

    ۲ سال پیش
  • ..

    3

    وای فرجام عوضی

    ۲ سال پیش
  • نیروانا

    3

    بالاخره به اشتباهش پی برد که خواهره بیچاره شو فدای چه کسی کرده اما دیره عالی بود عزیزم ❤😘👌🏻👍🏻

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏👏👏⚘⚘⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️