سودا به قلم آزاده انصاری
پارت بیست :
فصل یازدهم
از زبان سودا
نزدیک ظهر بیدار شدم، سهند رفته بود دانشگاه... حوصله ی نهار درست کردن برای خودم رو نداشتم، بجاش یه صبحونه ی مفصل خوردم...
تلفن رو برداشتم و یه زنگ به آنا زدم و قضیه ی کار پیدا کردنم رو گفتم... آنا اولش یکمی مقاومت کرد ولی وقتی فهمید صاحب شرکت، دوست نیماست و مورد اعتماده؛ قبول کرد و بهم قول داد که آتا رو راضی کنه...
با خیال راحت، یه دوش گرفتم و لباسی که
خوب بود
00خوب بوذ