تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت سی و یک :
آقا خشایار اندکی بعد با پاکتی در دستس از مغازهی نان و شیرینی بیرون آمد. پاکت را سمت زهره خانم گرفت و به او گفت:
- بیا این برای توی راهت.
زهره خانم لبخند پیروزمندانهای زد و دوش به دوش همسرش به راه افتاد، یک نون خامهای از توی پاکت برداشت و دستش را جلوی دهانش گرفت و گازی به آن زد. آقا خشایار نگاهش کرد.
- چیه؟ تو هم میخوای؟
ولی منتظر پاسخ نماند، زهره خانم همسرش را از بر بود. پ
لطفا صبر کنید...

چهار نقطه
0از این دو زوج این رو خوشم میاد که به هم احترام میذارن و به بلوغ و پختگی شخصیت رسیدن☺️🌿