پارت سی و یک :

آقا خشایار اندکی بعد با پاکتی در دستس از مغازه‌ی نان و شیرینی بیرون آمد. پاکت را سمت زهره خانم گرفت و به او گفت:
- بیا این برای توی راهت.
زهره خانم لبخند پیروزمندانه‌ای زد و دوش به دوش همسرش به راه افتاد، یک نون خامه‌ای از توی پاکت برداشت و دستش را جلوی دهانش گرفت و گازی به آن زد. آقا خشایار نگاهش کرد.
- چیه؟ تو هم می‌خوای؟
ولی منتظر پاسخ نماند، زهره خانم همسرش را از بر بود. پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • چهار نقطه

    0

    از این دو زوج این رو خوشم میاد که به هم احترام میذارن و به بلوغ و پختگی شخصیت رسیدن☺️🌿

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️