مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و پنجم :
چند قدمی عقبعقب رفت. احساس میکرد که هرآن ممکن است زانوهایش خم بخورد و نقش بر زمین شود. دیگر حواسش پی حرفهای طاها نبود و تماس را قطع کرد. نباید لیلی از این ماجرا باخبر میشد وگرنه دیگر زبان به گفتن حقیقت باز نمیکرد. به بازویش چنگ انداخت و بیتوجه به التماسهایش او را به داخل خانه کشاند.
***
هوا گرگومیش بود و باران نرمنرمک میبارید. طاها روی نیمکت سرد فلزی نشسته بود و کتش Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
2خدا کنه طاها بتونه از لیلی حرف بکشه و ساغر رو پیدا کنه ،فرحان هم بهش کمک کنه ،افرارو هم نجات بدن ،یا شاید هم فرحان مدارک رو برداشته ورفته سراغ قاتل های باباش قبل از اینکه دست کسی به اونها برسه ،ممنون
۲ سال پیشمریم گلی
2خیلی خیلی خوشحالم که دوباره ادامه رمان زیبایتان را میخوانم ،واقعا شما جز نویسندگان بنام ما هستید که من همیشه دوست دارم رمان هایش را بخوانم براتون آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0امیدوارم هر اتفاقی بیفته طاها خراب نشه..ممنون عالی بود