پارت سی و پنجم :

سعید آنچنان سرش را بلند کرد که صدای تِق استخوان‌های گردنش را شنیدم. بلافاصله گفتم:

- خواهش می‌کنم. من باید همه چیز رو بدونم تا بتونم کمک‌تون کنم. این‌جوری اصلاً تمرکز ندارم و حقیقتاً به تنها چیزی که فکر می‌کنم مرگه.

صدای بُهت‌زده‌ی سعید ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.