پارت صد و شصت و پنجم :

نهایت تلاشم را کرده بودم که کار به اینجا نکشد تا همان خاطرات خوبی که میان دو خانواده بود باقی بماند و ته‌مانده‌ی احترام‌ها هم از بین نرود. ولی سمیر مثل همیشه با طلبکاری احمقانه‌اش نیت کرده بود همه چیز را از اینی که هست خراب‌تر کند.
آقا یحیی و سعیده خانم که از راه می‌رسند پریشانی‌شان دست کمی از احوال بابا ندارد. آن‌ها هم از خواب بیدار شده و با عجله و نگرانی به کلانتری آمده‌اند تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی نگاه قشنگ شماست.❤️🥰❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️