پارت پنجاه :

_اواخر همه‌ش بحث و دعوا بود. بعدم که لیا رفت.
جام خالی تانیا را از دستش گرفت و افزود:
_صورتت ملتهبه. دیگه نخور!
سپس به چند صندلی خالی در گوشه‌ی سالن اشاره کرد.
_بشینیم؟
تانیا بدون پاسخ دادن، همراهش شد.
سرش اندکی گرم شده بود. گرمای خوشایندی بود. ریتم موسیقی تند شده بود و تانیا بدش نمی‌آمد اندکی خود را رها کند.
_برقصیم؟
سوالش جفت ابروهای دکتر را بالا انداخت. باز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    توروخدا به این دختر نوشیدنی ندید🤕

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خوشم اومد از تانیا ،اگه آرسین قراره تانیا رو داشته باشه ،باید دور خیلی ها رو منجمله لیا رو خط بکشه

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    دقیقا همین‌طوره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️