پارت بیست و پنجم :

من در سال‌های بعد میل عجیبی در خشایار برای رفتن به املاک و مشخصا نشستن زیر آن درخت پرتقال دیدم. در آن روزگاران که هنوز اسب سواری رایج بود چند باری او را به خصوص در هنگام فصل گرم دیدم که سوار بر اسب از آن مسیر عبور کرد و حس کردم رفتار روز آخر شیخ یار محمد را تقلید می‌کند. نمی‌دانم دنبال چه می‌گشت، شاید می‌خواست آن حس آزادی و رهایی پدر در روز آخر را احساس کند، یا می‌خواست حال او را در آخریÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه آدم بدبخت

    0

    آقای نویسنده امید وارم حالتون بهتر شده باشه و اینکه این پارتم عالی فکنم رادیو رو داد به مرده

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏😂

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    واقعا خانم خوبیه که تا الان تونسته رفتارهای سرد آقا خشایار رو تحمل کنه ممنون آقای سرداری وچقدر خوشحالم که بعد از چند روز دوباره دارید رمان رو ادامه میدید ،تندرست باشید

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    💙🙏

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    زهره خانم دلبسته ایی باعث خوشحالی حال شماخوب شدممنون چناب میلاد

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    ممنونم، خوب نشدم راستش ولی چاره‌ای جز ادامه دادن نیست.

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    اما کاش درخت پرتقال هیچ وقت از بین نمی رفت.

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    👌👌👌

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️