پارت چهل و چهارم :

قطره های بارون به خودشون سرعت بخشیدند. لباس توی تنم داشت خیس میشد. افرادی که تو حیاط بیمارستان بودن دوان دوان وارد ساختمان میشدند. سوالی مغزم رو به چالش کشید. چطور از بیمارستان خارج میشدم؟ من که پولی برای پرداخت هزینه بیمارستان نداشتم.

استرس وار اشک از چشمم سرازیر شد. باید چیکار میکردم؟ یعنی بدبخت تر و تنها تر از من هم وجود داشت؟ باد خنکی وزید که سردم شد. من هیچی نداشتم غیر از یه Ø

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    2

    👏👌💐

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️