پارت سی و سوم :
ناگهان همه چیز بهم ریخت و تمام کسانی که تا آن لحظه آنجا بودند به سمت خروجی قصر، جیغ زنان دویدند. همه دویدند غیر از کسانی که باید در اصل فرار میکردند!
آنها هنوز هم همانجا ایستاده بودند و هاج و واج به یکدیگر نگاه میکردند. ولادیمیر به شدت نگران حال نوهاش بود و مدام این پا و آن پا میکرد تا بلکه راهی برای گریختن از آن جمع و آن هیاهو پیدا کند و به تنهایی به سوی زندان قصر برود؛ اما ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1خیلی جالب وهیجان انگیز بودو زیبا تمام شد،خودش شیمیدان بود ویک عمر دنبال شیمیدان می گشت؛ آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد🙂👏👏
۱ سال پیشهیوا
2واقعا رمان قشنگی بود و آخرش دوست داشتم بهترین رمان تخیلی بود که خوندم ❤️😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای خوشحالم دوست داشتی😍😍
۲ سال پیشایلما
2خیلی قشنگ بود رمانت آزاده جون🥺😍دستت طلا خسته نباشی گلم 😘چقدر خوب ک ولادیمیر از شرارت دور موند تا الان خودش وکشف کردو پایان زیبا ❤️
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم ایلما عزیزم که اینجا هم همراهم بودی و حمایتم کردی😍 خوشحالم که پایانش رو دوست داشتی. امیدوارم به دل همه نشسته باشه
۲ سال پیشآمینا
2پایان زیبایی داشت آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.خسته نباشی عزیزم
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم آمینا عزیزم🥰ممنونم که اینجا هم همراهم بودی و مرسی به خاطر تمام حمایتی که از من داری😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
1یه رمان کاملا متفاوت عالی و غیر تکراری..مثل همیشه گل کاشتید خانم دریکوندی عزیز دمتون گرم