اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و نود و نهم :
لبهی لحاف را رها کرد و دستش را زیر برد. همان دستی که گرمای لبهای جاوید را تحمل و آتش گرفته بود. داغی که تا عمر داشت از یاد نمیبرد و هیچزمان جرات نمیکرد با کسی درمیان بگذارد.
طاهر نفس عمیقی گرفت و همزمان با اینکه پلک روی صورت او میبست آهستهتر زمزمه کرد:
_ بخواب. خوب استراحت که فردا باید بریم.
مجال نشد بپرسد کجا. نه بغضش اجازه داد و نه طاهر همراهیش کرد. او از کنار بالینش ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...