پارت صد و هشتاد و ششم :

پلک‌های زن روی هم نشست و درد ریز نشسته در سینه‌اش را با فشار انگشتانش خفه کرد. شهباز با افسوس گفت:
_ گمون می‌کردم روم‌و زمین می‌ندازه و کمکم نمی‌کنه‌. با این‌حال حرف خودم‌و زدم و حق پدری‌و به‌جا آوردم.
_ قبول نکرد؟
شهباز در جواب ناله‌ی او سری به علامت نفی تکان داد و گفت:
_ گفتم که، عقایدش با من یکی نبود. یعقوب که آب پاکی‌رو ریخت رو دستم حال شیرین خراب‌تر شد. دیگه داشتم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    سلام نویسنده جون عالیه خوشم میاد هر شبی که رایگان میشه من همون شب میام ومیخوانم ولی حالا نظر نمیدم چون تکمیل شده داستانش هم داره از یکنواختی درمیاد ومشکل ها بیان میشن که سر منشا اونها از کجاست

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!