اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و هشتاد و ششم :
پلکهای زن روی هم نشست و درد ریز نشسته در سینهاش را با فشار انگشتانش خفه کرد. شهباز با افسوس گفت:
_ گمون میکردم رومو زمین میندازه و کمکم نمیکنه. با اینحال حرف خودمو زدم و حق پدریو بهجا آوردم.
_ قبول نکرد؟
شهباز در جواب نالهی او سری به علامت نفی تکان داد و گفت:
_ گفتم که، عقایدش با من یکی نبود. یعقوب که آب پاکیرو ریخت رو دستم حال شیرین خرابتر شد. دیگه داشتم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
آمنه
1سلام نویسنده جون عالیه خوشم میاد هر شبی که رایگان میشه من همون شب میام ومیخوانم ولی حالا نظر نمیدم چون تکمیل شده داستانش هم داره از یکنواختی درمیاد ومشکل ها بیان میشن که سر منشا اونها از کجاست