پارت بیست و نهم :

آرسین در جایش تکان خورد. صدای زنگ بی موقع تلفن همراهش، از خواب پرانیده بودش. تلفن را به گوشش چسباند.
_بگو!
_شرمنده آقا بیدارتون کردم.
_خب؟
_خواستم خبردارتون کنم که امروز رئیس برای دیدن اون دختر میان.
از گوشه ی چشم، تانیا را که همچون گلوله‌ای پشمی در خود جمع شده بود، از نظر گذراند و نتوانست مقابل پوزخند زدنش را بگیرد.
_بهش بگو نظر من همونه.
مرد صدایش را پایین آورد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    واقعآ عالی هست

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    سپاس🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️