پارت بیست و چهارم :

به انتهای املاک که رسیدند درخت پرتقالی را روی دامنه به انگشت دست نشان داد و گفت:
- اونجا خوبه.
خشایار گیج پاسخ داد:
- برای چی؟
شیخ محمد یار خندید و گفت:
- خسته‌ام پسر جان خسته‌ام.
و اسب را سمت دامنه هدایت کرد. هر دو از اسب پیاده شدند، شیخ محمد یار به درخت پرتقال تکیه و داد و پاهایش را دراز کرد، لبخندی محو روی صورتش بود و پشت سرش را به تنه‌ی درخت کهن‌سال تکیه داده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    واقعا برای آقا خشایار متاسف شدم که به چه درجه ای از ناراحتی رسیده بود که دست به خود کشی زد ممنونم آقای سرداری

    ۳ سال پیش
  • فائزه سادات

    0

    سلام امروز چهارشنبه است منتظر پارت جدید هستیم .قلمتون بسیار عالیه ⚘️⚘️

    ۳ سال پیش
  • الهه

    2

    تنها باقیمانده ی هر چیزی بودن، اصولا دردناکه. به نظرم خشایار تا همین الآنم زیاد دووم آورده بوده؛ هرچند که چیز ارزشمندی مثل عشق رو در زندگیش داشته.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    ازبچه های تعمیرکارکدوم ارث پدربرده ممکن دخترش باشه ممنون عالیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️