تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت بیست و دوم :
یک روز در میان روزهای بیپایان زندگی شخصی فریاد زنان وارد حیاط شیخ محمدیار شد. اهالی خانه بیرون دویدند، پسری جوان توی حیاط به خود میلرزید و فریاد میزد:
- شیخ به دادم برس... شیخ؟ های شیخ؟
گریه امانش را بریده بود و تند تند نفس میزد، تمام پیراهن پارچهای اش خیس عرق بود و گرد و خاک مزرعهی برنج بر پیکر و لباسهایش نشسته بود.
شیخ محمدیار که صدا را شنید از بستر بلند شد و به کمک Ø
لطفا صبر کنید...
