هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت هفده :
با از حرکت ایستادن اتومبیل، از سیل افکارش بیرون کشیده شد. سر راننده به طرفش چرخیده و توی صورتش دقیق شده بود. در صورتش هیچ احساسی دیده نمی شد. نه ناراحتی، نه عصبانیت و نه حتی همدردی!
_بهم بگو چی شد!
با لحن دستوری اش، طاقت از کف برید.
_تو رئیس من نیستی لعنتی! اگه الان اینجام، واسه اینه که باید فکرامو سامون می دادم جای بهتری پیدا کنم.
_در هر صورت پیدات می کنن.
آب دهانش را فرو دا
لطفا صبر کنید...

بی تا
0رمان خوبیه