پارت هفده :

با از حرکت ایستادن اتومبیل، از سیل افکارش بیرون کشیده شد. سر راننده به طرفش چرخیده و توی صورتش دقیق شده بود. در صورتش هیچ احساسی دیده نمی شد. نه ناراحتی، نه عصبانیت و نه حتی همدردی!
_بهم بگو چی شد!
با لحن دستوری اش، طاقت از کف برید.
_تو رئیس من نیستی لعنتی! اگه الان اینجام، واسه اینه که باید فکرامو سامون می دادم جای بهتری پیدا کنم.
_در هر صورت پیدات می کنن.
آب دهانش را فرو دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بی تا

    0

    رمان خوبیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️