پارت هفده :

با از حرکت ایستادن اتومبیل، از سیل افکارش بیرون کشیده شد. سر راننده به طرفش چرخیده و توی صورتش دقیق شده بود. در صورتش هیچ احساسی دیده نمی شد. نه ناراحتی، نه عصبانیت و نه حتی همدردی!
_بهم بگو چی شد!
با لحن دستوری اش، طاقت از کف برید.
_تو رئیس من نیستی لعنتی! اگه الان اینجام، واسه اینه که باید فکرامو سامون می دادم جای بهتری پیدا کنم.
_در هر صورت پیدات می کنن.
آب دهانش را فرو دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بی تا

    0

    رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
کپی شد!