پارت بیست و نهم :

نگاهم را به شهلا دادم، به عکس بابا خیره بود و جوابی نداد!
با تعجب شانه‌اش را آرام تکان دادم، نگاهش را به چشمانم دوخت به آرامی گفت:
- بابا کجاست؟
با وحشت به مامان نگاه کردم.
طفلک بدتر از من ترسیده بود.
- چ... چی می‌گی آبجی؟ بابا که فوت کرده.
سرش روی شانه‌اش کج شد و با بغض لب زد:
- نکرده... .
آب دهانم را فرو دادم و نالیدم:
- چرا عزیزم... بابا خیلی وقته که فوت شده.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مای کریمی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!