پارت چهل و دوم :

***
طعم خاک و نمک را دردهانم حس می کردم.
دردی وحشتناکی در ساق پایم پیچید. به پیچک های آویزان بالای سرمان چنگ زدم.
تنها روشنایی اطرافم نور چراغ قوه کارون که چندمتر دورتر افتاده بود.
صدای هوهوی عجیب از دالان روبرویم شنیده می شد.
هیچ خبری از کارون و کوله پشتی مهیبش نبود.
کف پایم را روی زمین سنگلاخی گذاشته وزنم را کمی رویش انداختم درد تیزی تا بن جانم پیچید.
با قدم های

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    صداش برگشت بعدنقاشی روی دیوارکارحبیب 🙏😘

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    حالا حدسیات ادامه بده😬

    ۲ سال پیش
کپی شد!