پارت چهل و نهم :

کاملاً متوجه بودم که لباسم داره از اشک چشم ستاره خیس میشه ولی مگه راهی هم برای فرار وجود داشت؟!
اول از همه اینکه خودم یه دکتر بودم و باید در شرایط بحرانی به آدما کمک می‌کردم، حالا چه روانی، چه جسمی!
شرایط ستاره هم که هر دو حالت و شامل میشد و منم سعی کردم تا جای ممکن به وظیفه ام عمل کنم!
_طرف چه هیکلی داشت! تو خوبی؟!
ستاره در جواب سیاوش فقط یه صدای مبهم از خودش درآورد! حالا مگه Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    2

    سلام سال نوتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید پر از سلامتی و شادی،ممنون که پارت گذاشتین

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم عید تو هم مبارک و همچنین🥰😍🌹 سال خیلی خوبی داشته باشی😘❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️