تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و چهارم :
در سکوت غذایمان را میخوریم. اما چیزی از طعمش نمیفهمم. ذهنم پیش پیشنهاد امیرحسین مانده بود. پیشنهادی که خودم هم قبلا بارها به آن فکر کرده بودم اما با فکر کردن به هزینههایش، از خیرش گذشته بودم. امیر آدمی نبود که بدون حساب و کتاب حرفی بزند یا کاری بکند. حتی گاهی آنقدر دو دوتایش را طول میداد که چهارتایش نوشداروی پس از مرگ سهراب میشد. پس اگر حرفی میزند، حسابی سرانگشتی کرده و سود و منف
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزید شما❤️
۶ ماه پیشمامان همتا
3الهی دلم برای امیر حسین سوخت
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیشرزا
0ی سوال از نویسنده این رمان ها واقعی هستند؟
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سلام عزیزم.خیر. اما از حوادثی گفته شده که توی جامعه میبینیم. 🥰
۲ سال پیشساناز
0خیلی خوبه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰❤️
۲ سال پیشنیل
2امیر می تونست کسی باشه که همه مدت آوا رو دوست داشته باشه و از احساسات آوا مثل یک گنج مراقبت کنه.آدم هاهمیشه از کنار کسی که بهشون محبت داشته و براشون ارزش قائل شده اند به راحتی گذر می کنند.
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اینم از ضعف ما ادما.👌🌺🌺🌺
۲ سال پیشنیل
4بنظرم امیرحسین حق و لیاقت یک فرصت رو داشت درحقش بی انصافی شد.چطور به سمیری که ندیده و نشناخته بود خواستگاریش رو قبول کرد ولی وسی که این همه مدت می شناخت حتا یک فرصت هم نداد؟!
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. امیرحسین خیلی ادم لایقی بود. ولی متاسفانه آوا.دوستش نداشت. 🥰🥰
۲ سال پیشسارای
4خدایش این حق امیر حسین نبود بغضم گرفت🥺🥺🥺
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم. 🥰
۲ سال پیشسیتا
0خوب بود
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۲ سال پیشAa
2دلم برای امیر سوخت ممنون عزیزم زیبا بود👏🍀
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دلتون سبز🥰
۲ سال پیشرها
8طفلی امیرحسین چقدر دلم براش سوخت
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هلیا
1قلمی که نویسنده داره و تسلطش روی بیان وقایع🚶 ♂️✨*