من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت هشتاد :
دیگر چیزی به یاد ندارم تا وقتی که با سوزش دستم چشمانم را باز کردم. توی تخت بیمارستان بودم. صداهای اطرافم را در حد نامفهموم میشنیدم. به زور مادرم را صدا زدم. دستم را توی دستش گرفت. حرف میزد ولی من نمیشنیدم. پلکهایم باز سنگین شد.
بار بعدی که چشمانم را باز کردم اوضاع بهتر شده بود.
- من... من چرا اینجام؟
- با پیمان توی ماشین بودی حالت بد شد
دنیا باز روی سرم آوار شد. بچهام. نک
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
1عالییییی بود مرسیییییی😘😍چقدر خوب که پیمان رفت💃💃و چه خوب تر که اتفاقی برای گندم و نغمه نیفتاد 😍عاشقتم صدرا ایول خیلی خوب طرف داری کرد بوس بهت😘😘😘
۳ سال پیشهاناخانوم
3ازدیروزتاحالاهمش نگران بودم😉خداراشکرخیرگذشت،ولی به نظرم بایدراستشامیگفت که پیمان به جرم آدم ربایی وسؤقصدبه جونش یه آب خنک حسابی میخورد...حالاکه شرش کم شدیه جورایی بهترشد،بی چاره صداربااین زن گرفتنش
۳ سال پیشسارای
2یعنی یه کلمه صدار اقاست مرد به تمام معنا❤❤
۳ سال پیشH, J
3لطفا هرچه زود تر تمومش کن دوس داریم بدونیم آخرش چی میشه صدرا هم باید قرار عقد و روسی رو بزاره برن سر خونه زندگیشون بابت رمان خیلی ممنون رمان جذابی ❤❤❤❤❤❤ مرسی 🥰🥰🥰
۳ سال پیشآمینا
5آخ بره دیگه برنگرده.کاش نغمه مثل آدم همه چی رو میگفت صدرا که با دلش راه میاد
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فرحنوش
0عزیزم، خیلی ممنون بابت رمان زیبا و آموزنده اتون، بسیار خط زیبا و روان و دلنشینی دارید. پایدار باشید و مانا، بهترین ها رو براتون آرزومندم🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻❤️❤️❤️