پارت نود و دوم :

ماه صنم که واقعا خسته و بی رمق میزد، کمر صاف کرد و دوباره مولود را صدا زد.
_ مولود؟ کجایی تو، بیا اشرف حالش خوب نیست.
اشرف اسم خودش را به تمسخر زمزمه کرد و خندید.
ماه صنم با اکراه نگاهش کرد. لحظه ای بعد، در اوج ناامیدی مولود از اتاق بیرون آمد و با اکراه خودش را به آن دو رساند.
_ چی شده؟
ماه صنم ذوق کرد. با وجود اخمی که روی صورتش بود لبخند محوی زد و گفت:
_ کمک کن ببریمش تو. من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️