پارت شصت :

حال:
حوصله‌ی بلند کردن دستم را ندارم. آذین مانتو را از پشت روی دوشم می‌اندازد و سعی می‌کند آستین‌هایش را تنم کنم. کارش که تمام می‌شود روبرویم قرار می‌گیرد و شال آبی رنگم را هم روی موهایم می‌کشد. نگاه توخالی‌ام را به چشمان همرنگ خودم می‌دوزم. هرچه چشمان آذین پر از رنگ و نشاط است، زندگی اما در چشمان من خاموش شده. دستش را نوازش وار روی گونه‌ام می‌کشد و موهایم را زیر شالم می‌فرستد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    2

    تحمل این درد یه برادر میخواد..این جمله قلبمو خراش داد..وگریه کردم...

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔🌺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    عالی ❤️ 😘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    4

    این پارت یک "آخیش" گنده داره 😆

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁🌸🌸

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️