پارت چهل و سوم :

۲ هفته بعد...

توی این دوهفته شاید من به زور مهیا رو توی خونه میدیدم.در هفته شاید یکی دوبار می دیدمش.شب قبل خیلی خوش و خرم زنگ زد و گفت:

- میخوایم بریم کویر رصد ستاره،ساعت ۸صبح آماده باش میایم دنبالت.

میخواستم نه و نچ بیارم که جیغی زد که از رفتارم پشیمون شدم.مانتوی حریر سفید پوشیدم.با شال زرد و کفش های راحتی زرد.کلاه سفیدی هم روی سرم گذاشتم و وسایل هام که برای ۲ روز میخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️