پارت دوم :

با صدای بابا چشامو وا کردم:
-آروشا دختر گلم پاشو امروز پنجشنبس باید بریم پیش مامانت.
و نوازش دستاشو رو موهام حس کردم .با حس خوبى که از طریق نوازشاى بابا بهم القا میشد خودمو بیشتر لوس کردم تا بازم بمونم رو تخت و بابا نوازشم کنه .آروم بوسه اى رو پیشونیم کاشت و ادامه داد:
-یکى یه دونه بابا نمیخواى بیدار شى؟
نشستم رو تختم گیج میزدم یکم گذشت تازه ویندوزم اومد بالا .بابا با لبخند نگام میکرد، از جان بلند شدم که بابا هم همزمان بلند شد و گفت:
-آماده شدى من پایین منتظرم.
سرى تکون دادم که بابا رفت بیرون. اول رفتم سمت دسشویی و بعد انجام عملیات مدنظر و شستن دست و رو رفتم یه شلوار جین مشکی و مانتو مشکیمو از تو کمد به هم ریختم کشیدم بیرون. یه شال توسی هم سرم کردم .اکثرا تل نمیذاشتم و موهامو میکشیدم عقب به عادت همیشگى همین کارو تکرار کردم.
یه کوله مشکی هم برداشتم چون بعد بهشت زهرا باید میرفتم از فرشاد جزوه میگرفتم .خلاصه چنتا خرت پرت انداختم تو کیفم و بعد
از یافتن گوشیم از زیر تختم رفتم بیرون و طی یک حرکت آکادمیک از روی نرده پارانتزی سر خوردم .مرضى جون خندید و
با خوشرویى گفت:
-صبحت بخیر گل دختر!تو کى میخواى دست از این کارات بردارى؟ماشالا دیگه خانومى شدى برا خودتا!
رفتم جلو گونشو ماچ کردم:
-صبح شمام بخیر مرضى جون .دورت بگردم من هرچقدرم بزرگ شم بازم برا اهل این خونه همون آروش کوچولو ام.
لبخند زد و من رفتم سمت آشپزخونه بابا داشت صبونه میخورد با صدای بلند گفتم:
-درود بر اوستا خان باستان.
بابا خنده اى سر داد:
-بسه دختر! زبون نریز بیا بشین صبونتو بخور!
-به روی چشم...
نشستم رو به روی بابا و صبحونه کامل نوش جان کردم. بعد خوردن صبحونه و آماده شدن من رفتیم بهشتزهرا .گیتار بابا دستش بود. نمیدونستم چه حکایتی داشت که هر هفته میرفتیم سرخاک مامان بابا گیتارشم میاورد و براش آهنگ میزد .از سوز صداش میفهمیدم چقدر عاشقش بود !من وقتی بچه بودم مامانمو از دست دادم .حالا علتشم دقیق نمیدونستم چون هرموقع حرفشو پیش کشیدم بابا اذیت شده براى همین حدالامکان تلاش مى کردم سوالى در این مورد نپرسم... بالاخره بعد درد و دل بابا با مامان بلند شدیم راه افتادیم. عصبى بودم چون بحث دائمیم با بابا شده بود گواهینامه گرفتن و
ماشین روندن ولى بابا همش مخالفت مى کرد. واقعا دلیل این کارشودرک نمیکردم .خلاصه با خشم ایستادم تو ایستگاه اتوبوس هرچی هم بابا اصرار کرد من برسونمت نذاشتم .بعد یه ربع علافی اتوبوس لطف کرد تشریف آورد .حالا مگه جا هست تو این اتوبوس
کوفتی! پدرم در اومد .خلاصه نزدیک محل قرار پیاده شدم حال راه رفتن نداشتم شماره فرشادو گرفتم و با کلافگی و بی حوصلگی و
سگ اخلاقی گفتم:
-فرشاد حال و حوصله راه رفتن ندارم تو ایسگاه اتوبوس منتظرم.
باشه اى گفت و من بدون اینکه خداحافظى کنم قطع کردم.فرشاد داداش فرگل بود که تو کلاس کنکور باهاش آشنا شده بودیم .خواهر
و برادر بامزه اى بودن و جمع تا حدود صمیمى داشتیم. نمیدونم چقدر گذشت که ماشین مشکی فرشاد جلو پام واساد .منم بی رو در وایسی درو وا کردم نشستم جلو.
-سلام.
فری:
-علیک سلام آروشا خانوم.چیشده پاچه مى گیرى!؟
-هیچى بابا.ولش کن.تو چطورى؟فرگل چطوره؟
-عالى عالى هردوتامون. تو چطورى؟
-منم هیییى بد نیستم. فدات برم اون جزوه ها رو بده باید زود برگردم خونه.
از رو صندلى عقب جزوه ها رو برداشت داد بهم، منم گذاشتم تو کولم.خواستم پیاده شم که گفت:
-کجا؟بشین بابا خودم مى رسونمت.
با این که از خدام بود به تعارف گفتم:
-زحمتت نشه؟
-نه بابا زحمت چى؟
-باشه پس فدات.
لبخند زد و سرشو تکون داد.ماشینشو روشن کرد راه افتاد:
فردا برنامه کوهو هستین؟
-نه!
-عه؟ چرا؟
-خواب شیرینمو ول کنم بیام کوه که چی؟ بیخی بابا !
دهن کج کرد:
-خرس قطبى!
-اثرات کمال همنشینه نفس!
-خدا رو شکر که کمال همنشینت من نیستم عدس!
-سیب زمینى!
فقط خندید و دیگه سکوت کرد .منم فرصت رو مناسب شمردم براى یه خواب راحت... صداى فرشاد باعث شد خواب نه چندان سنگینمو پس بزنم:
-آری دختر هی آری خانوم باستانی بیدار شو!
با صداى نسبتا خوابالو گفتم:
-باشه باشه!
چشامو وا کردم و انگشتامو شکوندم.فرشاد طبق معمول خندید و سرى به نشونه تاسف تکون داد. کیفمو برداشتم پیاده شدم از پنجره گفتم:
-فری داداش دستت طلا زحمتت شد.
-نه بابا چه زحتى؟ خداحافظ.
-خدافظ.
و بعد رفتن فرشاد راهى خونه شدم.همین که پامو گذاشتم چشمم خورد به بهزاد نالیدم:
-مرضی جوووووون این که باز اینجا تلپ شده
چرا راش میدی آخهههه؟؟؟؟؟؟
بهزاد:
- خونه عمومه به کوری چشم تو هر روز همینجام!
-بِگُم باباااا!
-به جای غر زدن برو توپتو بردار بریم یکم والیبال بزنیم!
-باشهههههههه.
من موندم آخه آخر پاییز تو این هوا کی والیبال بازی میکنه تو حیاط؟ یعنی میگن عقل که نباشد جان در عذاب است همینه.....

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    فکر کنم آروشا دوممون یا همون رها با بهزاد برن تو کارش 😂

    ۱۱ ماه پیش
  • رها

    0

    رمان خیلی خوب است

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • زهرا جون

    0

    بسیار بسیار عالی بود

    ۱ سال پیش
  • الینا

    0

    عالیست این رمان

    ۱ سال پیش
  • راحله

    0

    عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • راحله

    0

    عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • Z

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • افرا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ماهورمحمدی

    0

    عالیییییییی بود

    ۲ سال پیش
  • سها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • کیانام

    0

    خیلییییییب خوبه

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!