پارت سوم :

بهمن ماه بود و شروع ترم جدید که میشدم دانشجوی ترم دوم پزشکی البته من علاقه زیادی نداشتم و تو تأتر مشغول بودم .یعنی
تأترو عشقه. از قضا فرشاد و فرگل و روشنک هم بودن اصن زندگی من خلاصه میشد تو تأتر. یاد تأتری افتادم که بعد عید
تمریناش شروع میشد درونم شادی بی اندازه ای صورت گرفت.کشته مرده تأتر و بازیگرى بودم.... اصن بیخیال این حرفا یه مانتو کاربنی با شلوار جین مشکی و مغنه مشکی و کفش اسپرت مشکیم پام کردم .پالتو کاربنیمم پوشیدم .بدم میومد از بوت به جاش از کفش اسپرت های ساق دار استفاده میکردم .طبق معمول موهامو برده بودم عقب یه شال گردن مشکی هم پیچیدم دور گردنم .بعد برداشتن کولم رفتم سمت علی پسر مرضی جون که تقریبا راننده شخصی من میشد .البته ما هیچوقت اینطوری باهاش رفتار نمیکردیم یه جورایی هممون یه خونواده بودیم .طبق عادت همیشگیم در جلوی ماشینو وا کردم و نشستم:
-وااای علی بدو که دیرم شده شدید!!!
-چشم خانوم.
یه چشم غره توپ رفتم بهش:
-علی یه بار دیگه بخوای بگی خانوم یعنی میزنمتا!
لبخند زد:
- چشم آروشاخانوم
. دوباره چشم غره رفتم که لبخند اومد رو لبش و راه افتاد .بعد چند دقیقه جلو دانشگاه پیاده شدم که پرسید:
-کی بیام دنبالت؟
-نمیخواد خودم میام خدافظ.
-خدانگهدار.
رفتم داخل دانشگاه با اینکه عجله داشتم ولی نمیدویدم چون مسیر کلاسمون طولانی بود و اگه اون مسیرو میدویدم حالم بد میشد . نگاهی به در کلاس کردم ؛پوووفففف بسته بود! چندتا تقه به در زدم صدای صالحی که گفت:
-بفرمایید تو.
باعث شد درو وا کنم و برم داخل .صالحی رو میشناختم ترم پیش درسشو برداشته بودم ولی بنا به دلایلی حذف کردم! با لحن مسخرش گفت:
-به به خانوم باستانی بازم مثل همیشه دیر کردین! اهل عذرخواهی نبودم، دلمم نمى خواست جواب بدم و بعدا برام دردسر بشه فقط سکوت کردم. در حالی که یه چشم غره توپ رفت اشاره کرد بشینم سرجام و طبق معمول رفتم سمت پاتوقمون همیشه لژ نشین بودیم من ،روشی،بهی،بهی،فری و بازم فری نشستم بین فرگل و بهزاد بهزاد آروم گفت:
-دیر کردى که باز.
-اوهوم!
دیگه هیچى نگفت و فقط سرشو تکون داد. خلاصه اون کلاس رفع شد توی حیاط رو نیمکت زیر درخت نشسته بودیم به غیر بهزاد هممون بودیم .فرشاد جک تعریف میکرد که بهزاد کلافه اومد:
-آره دیگه هرهر بخندین آخه نمیدونین که چی در انتظارمونه!
فرشاد:
-چی شده؟
بهزاد:
-هیچی بدبخ شدیم!
-بهی درست حرف بزن ببینم.
بهزاد :
-سرلک استادمون نیست!
-خب که چی؟
روشنک :
-پس کی جاشه؟
بهزاد:
-یاحقی!
فرشاد با داد گفت:
-چیییییی؟؟؟؟؟ شوخی میکنی؟
بهزاد:
-الان قیافه من شبیه کساییه که شوخی میکنن؟
-بابا یکیتون بگین چه خبره.
فرشاد:
-هیچی دیگه این واحدو یا خودمون باید حذف کنیم یا یه استاد یه دنده سگ اخلاق عقده ای که با یه من عسلم نمیشه خوردش
میندازتمون.
-وا؟ مگه شهر هرته؟
بهزاد:
-جناب استاد یاحقی از جوانترین و پر ابهت ترین استادا هستن که البته تازه استاد شده ولی همه میشناسنش .تابستون تازه از اونور آب اومده و اکثریت دانشجویان ازش حساب میبرن، قابل توجه شما آروشا باستانی عمرا این واحدو بتونی پاس کنی با اون تاخیرا وشیطنتات.
-بره گمشه معلومه که پاس میشم!
بهزاد ابرو هاشو بالا انداخت:
-نچ.
-بله.
-نچ.
-بله.
-نچ.
با ذوق گفتم:
-شرط ببندیم؟
-ببندیم.
فرگل:
-ای مرض ای کوفت ای زهر خر گمشین آخه هی شرطمیبندین!
-هییسسس فری خفه دو مین..... سر چی شرط ببندیم؟
-اممممم....
بشکنی رو هوا زد:
-هرکی باخت باید یه هفته بهارو تحمل کنه –
چجورییییی؟؟؟؟
-اگه من بااختم یه هفته گردوندنش و همه کاراش با منه و اگه توباختی کاری میکنم یه هفته بیاد خونتون تو اتاقت با تو بمونه.
-قبوله.
-قبوله.
و باهم دست دادیم روشنک گفت:
-یعنی خاک بر سرتون!
فرگل:
-آخه اون دختره اکیبیری رو چجوری میخواین تحمل کنین!؟
فرشاد:
-بیخیال خودشون به چیز خوردن میوفتن.
بهراد فقط لبخند زد و گفت:
-بیخیال عادتشونه!
و همه با تعجب نگاش کردیم که از این سایلنت هم صدایی در اومد.بلند شدیم بریم کلاس که گوشیم زنگ خورد. اشاره کردم به بچه ها
برن ولی بهزاد ایستاد .تلفن از خونه بود .جواب دادم:
-بله؟
مرضی جون با لحن نگران گفت:
-آروش دخترم کجایی؟
-چیزی شده مرضی جون؟
-نه نگران نشو هااا فقط حال بابات یکم بد شده منم قرصاشو پیدا نمیکنم .فاطمه و علی هم خونه نیستن فقط من و مش باقریم قربونت
خودتو زود برسون.
انگار آب سرد خالی کردن روم تن تند گفتم:
-چشم چشم همین الان خودمو مى رسونم
. و بدون اینکه خدافظى کنم قطع کردم.با عجله راه افتادم سمت خروجی، بهزاد دنبالم افتاده بود و هی صدام میزد من بی توجه بودم که بند کولمو کشید و با عصبانیت گفت:-
واسا ببینم کجا؟
-خونههههه!
-برا چی؟
-بابا حالش بد شده!
-چرا چى شده!؟
-هیچى بهزاد سوال پیچم نکن.
-از الان غیبت و تاخیرات شروع شد .یاحقى بیچارت مى کنه!
با عصبانیت و صدای یه ذره بلند گفتم-:
یاحقی شکر خورده با هفصد
جد و آبادش!کی باشه که بخواد منو بندازه! اکیبیری زشت بی ریخت کچل!!!
نمیدونستم چرا این بهزاد هی رنگ عوض میکرد .کیفمو کشیدم و برگشتم که خوردم به یه نفر گفتم:
-آخ.
سرمو بلند کردم یا امام زاده کامبیز این اژدها کیه؟؟؟ یه جفت چشم مشکی و اخمای در هم کشیده و نفسای خشمگین .البته یه عینک طبی هم داشت و موهاى پرپشتشو از ته زده بود .خودمو جمع و جور کردم با کیفم محکم زدم رو سینش:
-مرتیکه بکش کنار مگه نمیبینی دارم میرم!؟
و چون تکون نخورد از کنارش رد شدم و گفتم:
-بی شعور!
دم در دانشگاه زودی یه دربست گرفتم و خودمو رسوندم خونه .بابا قلبش گرفته بود .دارشو پیدا کردم با یه لیوان آب دادم دستش:
- دستت درد نکنه دخترم.
دستمو دور شونش حلقه کردم:
-اوستا خان باستان مگه نگفته بودم حواست باشه به دارو هات؟
-شرمنده دخترم!
-قربونت برم بابایی دشمنت شرمنده یکم استراحت کن حالت خوب
میشه.
-باشه دخترم....راستی قرصات که میگفتی تموم شده برات گرفتم
رو میزه.
-مرسی بابا من برم استراحت کنم.
و از اتاق اومدم بیرون. تو فکر شرط بندی امروز با بهزاد بودم . حتما باید میبردم چون تحمل کردن بهار از محالاته !نمیدونستم چیکار کنم .تنها راهش این بود که حسابی خر بزنم و این هم از محالات بود !عصبی چشامو بستم الهی یاحقی از رو زمین محو شه! اه اه اه استاد یاحقی جوون ترین و پر ابهت ترین شکر خورده منو بندازه!اه کچل بی ریخت!کچل؟ کى میگه کچله؟...همونطور که غر میزدم گوشیم زنگ خورد اسم بهزادو دیدم جواب دادم:
-ها؟
بهزاد:
-ای مرض ای کوفت درد بی درمون مرض بیگیری گند زدی به همه چی یه هفته باید بهارو تحمل کنی....
-هووووی کجا؟ پیاده شو باهم بریم!
-الاااااغ من پیادم !د آخه کم شعور اونی که خوردی بهش یاحقی بود همه حرفاتو شنید!
یعنی آب سرد خالی کردن روم داد زدم:
-چی زر زدی بهزاد؟؟؟؟ کودوم حرفا؟
-که یاحقی کی باشه و چیزخورده و....
در یک لحظه کاملا خونسرد شدم و سعى کردمخودمو نبازم:
-خب؟ که چی بشه؟ دروغ نگفتم که!
-وای دختر تودیگه نوبری به خدا!
-آره میدونم!
-پووووفففف نمیدونم چی بگم !عمو چطوره؟ چش شده بود؟
-نگران نباش خوبه چیز خاصی نبود.
-خدا رو شکر!
-بهی؟
-ها؟
-با بچه ها حرف بزن بساط دوچرخه سواری رو رو به راه کنن فرداشب بریم.
-باشه هماهنگ میکنم حالا فرداشب نشد پس فردا شب.
-خب اوکی کاری نیست؟
-نه آبجی برو خدافظ.
-خدافظ.
لبخند نشست گوشه لبم با فکر این که پس فردا صبح بازم با این یارو کلاس داریم لبخندم محو شد....

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    عالییه

    ۱ سال پیش
  • راحله

    0

    عاشق این رمانم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوب

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • ز

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • تارا

    0

    رمان خیلی خوبیه

    ۱ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • مهدیس

    0

    عالیه👌❤

    ۲ سال پیش
  • محسن

    0

    برنامتون عالیه

    ۲ سال پیش
  • نیان

    0

    محشره

    ۲ سال پیش
  • طاها

    0

    خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • پریا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Mahdiyeh

    0

    عالییییییییییی

    ۲ سال پیش
  • Seti

    0

    عااالیی بودددد

    ۳ سال پیش
  • اسمه

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!