سوگند به دست هایت ( جلد دوم رمان آخرین بوسه ) به قلم میم.الف (مهسا ٩٣)
پارت یک :
#سمانه#
از پشت پنجره نگامو دوخته بودم به منظره زیبا و فکرم سوی گذشته بود .نمیدونستم میتونم پیداش کنم یا نه و آرزومو با خودم به
گور میبرم.
نفس عمیقی کشیدم و قهومو مزه مزه کردم که صداش منو از افکارم کشید بیرون:
-مامااااان من دارم میرم.
با عجله از اتاقم رفتم بیرون.هنوز یک ماهى نشده که برگشته ولى دوباره داره مى ره .چقدر دوسش دارم... سفت بغلش کردم پیشونیش رو بوسیدم و به خدا سپردمش...
#شخصیت اصلی#
نرم دستمو رو شکم برجستم کشیدم و خودمو لوس کردم .با لحن لوس و عشوه خرکی گفتم:
-بهزااااااااد من آلبالو موخواااام!
نگامو دوختم بهش لب پایینیمو دادم جلو و گفتم:
-عشقم؟ ویاردارمممم!
خدا می دونست چجوری جلو خودمو گرفته بودم که از خنده پخش زمین نشم .نگاهم رو دوختم به بچه ها که از خنده کبود شده بودن؛ خودمم خندم گرفت. بین خنده هامون چندتا تقه خورد به در و یه دفعه باز شد .با دیدن سحری فوری پشتمو کردم بهش که اون شکم گنده رو نبینه.
سحر:
-بچه ها چهار ساعته صداتون میکنم .بیاین پایین نهار آمادست!
وقتی دید من هنوز همونجور پشت بهش واسادم مشکوک گفت:
-واسا ببینم تو چرا برنمیگردی؟
لبمو به دندون گرفتم نخندم و همونجور ثابت واسادم که گفت:
-آروش با تو اماااا برگرد ببینم.
منم بدون خجالت برگشتم سمتش که با چشمای قلمبه نگام کرد . دوباره لحن لوس بهارو به خودم گرفتم و با صدای نازک و عشوه خرکی گفتم :
-واااا بهزاد به مامانت بگو اینجوری نگام نکنه هاااا !!!!! بخواد مادر شوور بازی در بیاره من طلاق میگیرم....
دوباره نگاهی به بچه ها انداختم که کبود شده بودن رو تخت، منم بالشو از زیر پیرهنم در آوردم و شوت کردم سمت بهزاد که صاف
خورد تو صورتش .بعد برگشتم سمت سحر که با تعجب نگام میکرد .یه لبخند گله گشاد تحویلش دادم ،پریدم لپشو ماچ کردم :
–چیه زن عمو؟؟ گیج میزنی چرا؟نشناختی؟ داشتم ادای عروس آیندتو در میاوردم دیگه!
سحر زد زیر خنده:
-بهار رو میگى؟
با خنده سرمو تکون دادم .میون خنده هاش زد رو شونم و گفت:
- پایین منتظرم دیر بجنبین عمتون تیکه تیکه میکنه همتونو!
و رفت. دوباره صدای خنده بچه ها بلند شد با افسوس نگاشون کردم و گفتم:
-پاشین جمع کنین خودتونو بابا.
بهزاد:
-واااای دختر یعنی کپی برابر اصل ها!
-بِگُم باباااا (همون گمشو) من کجام شبیه اون دختره لوسه؟
رو کردم به بهارک:
-البته شرمنده هاااا خودت خواهرتو میشناسی
دیگه.
بهارک لبخند زد:
-آره بابا دختر دایی راحت باش.
چشمک زدم به بهارک .اصلا انگار از اون خونواده نبود خصوصیات اخلاقیش برعکس خونوادش بود .برگشتم سمت روشی:
-هوووی روشی میخوای چیکار کنی عمه اینجاس؟
روشی با خشم گفت :
-عزیزم هزاربار گفتم هوی نه دوما هزار بار هم گفتم روشی نه و روشنک!
-برو بابا من اسم به اون درازی رو نمیتونم بگم!
روشی:
-همش یه حرفش بیشتره.
- عاغا من بیشتر از چهار حرف تو دایره لغاتم نیس) با دستم بهزادو نشون دادم (اون که بهیه) بعدش بهرادو (اونم که بهیه باز) رو به بهارک (اینم بهر که شمام که روشی یا روشن تموم شد با منم بحث نکن.
روشی سری به نشونه تأسف تکون داد و گفت:
-آدم نمیشی
-اثرات کمال همنشینه نفسم!روشی جون پاشو یه خاکی تو سرت کن
تا عمه نیومده سیا بختت کنه.
اصولا عمه آسا متعقد بود توی جمع های خونوادگی نباید افراد متفرقه باشن .یعنی این عمه من مسواک میکرد تو حلقمون و من به احترام بابا هیچی نمیگفتم .هزاران بار میگفتم بابا اعتقادات هرکس عین مسواکشه. مسواکتونو تو حلق این و اون نکنین! آخه یعنی چی.....
بهزاد:
-الوووو کجایی؟
-هان؟
-میگم آدامس خرسیات کجان؟
براق شدم سمتش:
-چی گفتی؟
کاملا ریلکس گفت:
-گفتم آدامس خرسیات کجان؟
-به تو چه؟
-هیچی آخه من یه بسته اینجا پیدا کردم....
و بعدش بسته آدامس خرسیامو آورد بالا تکون داد با صدای بلند گفتم:
-بهزااااد یعنی گور خودتو کندی !بذارش زمیییین...
و دویدم سمتش ولی در رفت!یعنی اصن این آدامس خرسیام عین ناموسم بودن.بدجور روشون حساس بودم. من پشت تخت بودم و بهزاد هم اونطرف رو به روم انگاری داشتیم خونه خاله کودوم وره بازی میکردم !بهزاد برای اینکه حرصمو در آره گف:
-عمرا بتونی بگیری
. -میگیرم.
-عمرا.
-میگیرم.
-عمرا.
یه دفعه همزمان گفتیم:
-شرط میبندی؟؟؟؟
و بچه ها همزمان گفتن:
-بازم شروع شد....
آخه کار همیشگیمون بود هفته ای یه بار حداقل شرط بندی داشتیم حالا گاها یه روز درمیون هم میشد. گفتم:
-سر چی؟
بهزاد:
-هرچی تو بگی.
چهره متفکر به خودم گرفتم:
-اممم هرکى باخت جلو عمه آدامس بجوه!
بچه ها با تعجب نگامون کردن و گفتن:
-نههههه!
من و بهزاد با لبخند پیروزمند گفتیم:
-آرهههه.
و با یه حرکت دویدم دنبال بهزاد که دوباره در رفت .همونطور دنبالش تو طبقه بالا میدویدم که قلبم شروع کرد به بیش از اندازه تند
زدن.دویدن زیاد براى قلبم ضرر داشت البته هنوز مى تونستم بدوم ولی برای اینکه کلک بزنم به دردم میخورد .یه دفعه دستمو
گذاشتم رو قلبم و صورتمو جمع کردم چشامو بستم و نشستم رو زمین گفتم:
-آخ
! با آخ گفتنم سرعت بهزاد کم شد برگشت سمتم نگاهش رنگ نگرانی گرفت با عجله اومد سمتم و گفت:
-چی شد آروش؟
و اومد دقیقا جلوم واساد .تو یه حرکت بسته رو قاپیدم و دویدم
سمت اتاقم.درو وا کردم بسته رو بردم بالا:
-من بردم بچه ها.
با خنده سرشونو به نشونه تاسف تکون دادن.خودمو رسوندم به کمدم
یه آدامس از توش برداشتم و بقیشو گذاشتم توکمد قفلش کردم. بهزاد اومد تو چارچوب در دست به سینه واساد آدامسو رو هوا تکون
دادم اومد نزدیک وگفت:
-هرچند نامردی کردی ولی مرده و حرفش.
آدامسو از دستم گرفت و بازش کرد گذاشت تو دهنش.
خیلی دوسش داشتم شاید نزدیک ترین کسم بود. بهزاد رو عین داداشم دوست داشتم ؛هرچند زیاد کل کل میکردیم و سر به سر هم
میذاشتیم، ولی واقعا تو روزای سختیمون کنار هم بودیم و به هم تکیه میکردیم .این نزدیکی بیش از حدمون باعث شده بود بهار فکر
کنه بین ما خبریه و از من متنفر بشه هرچند مهم نبود ... بهزاد خوب بلد بود آرومم کنه .چه وقتایی که دلم از دست این دنیای
بی رحم نگرفته و پیشش گریه نکردم؛ اونم عین یه برادر دستامو گرفته و آرومم کرده .بهزاد عین خودم شیطون و پایه بود، دقیقا
برعکس برادر دوقلوش بهراد که خیلی آروم و متین رفتار میکرد .
ولی همین پسرعموی شیطون و شر من تو روزاى سختى سنگ صبورم میشد و آرومم میکرد ولى پسرعموى آروم من از این
توانایى محروم بود .من و بهزاد از بچگی مرهم دردای هم بودیم . من مادر نداشتم و وقتی سنم کم تر بود این موضوع خیلى آزارم
میداد و سرش کلى اشک میریختم ولی بهزاد مثل یه تکیه گاه یا یه برادر بغلم میکرد و میگفت مامانم داره نگام میکنه .همین بهزاد
بهم یاد داد محکم باشم و من تونستم بشم یه دختر شر و شیطون و مغرور و خیلی خصوصیات دیگه .من دختری شدم که حتی یه
پیرهن چین چین یا دامن گل گلی و یا گل سرى که بزنم رو موهام نداشتم .من دختری شدم که همه کلاسای ورزشی ورزمی رو زفته
بودم)به غیر بسکتبال که ازش متنفرم (دختری که بلد نبود لاک بزنه و از وسایل آرایشی استفاده کنه.... آره این منم منی که توی هیجده سال عمرم آهنگ غمگین گوش نداده بودم.
فقط مشکل من با موهای بلندی بود که به اجبار بابام داشتمشون و بلندیشون تا زیر باسنم میرسید... با سقلمه ای که سحرزد به پهلوم برگشتم سمتش آروم گفتم:
-جونم زن عمو؟
چشم غره توپ بهم رفت.از این که بهش زن عمو بگم خوشش نمیومد.اینبار آروم گفتم:
-ببخشید سحر جونم.
با ابرو هاش اشاره کرد به بهزاد که رو به رومون نشسته بود و آروم گفت:
-این چرا همچین میکنه؟
-چه چین میکنه سحری؟
-جلو آسا آدامس میجوه!
سرمو انداختم پاینن و ریز ریز خندیدم .یه دفعه صدای محکم عمه آسا هممونو ازجا پروند با خشم رو به بهزاد گفت:
-بسه دیگه بهزاد ! این نهایت بى احترامیه!مگه سر سفره جاى آدامس جویدنه!؟
بهزاد از خشم سرخ شد جورى که کارد میزدی خونش نمیومد. نمیدونم چرا ناراحت شدم؛ چشمامو با حالت ندامت دوختم بهش .
برگشت سمتم منو دید با حرکت لبام گفتم:
-ببخشید!
و سرمو انداختم پایین از زیر میز لگد زد به پام .یعنی وحشی همچین محکم زد که آخ بلندی گفتم و عمه آسا برگشت سمتم. نیشمو تا گوشم وا کردم که سی و دوتا دندونام مشخص شدن و عمه چشم غره توپ بهم رفت .برگشتم سمت بهزاد که دیدم سرشو انداخته پایین و سرخ شده از خنده .پسره بی لیاقت شیطونه میگه با این قاشق چششو در آرم ها!
خلاصه با مصیبت نهارمونو کوفت کردیم .البته بماند که این روشی زیر نگاه های مسخره عمه من واقعا غذا کوفتش شد!عمه اینا رفتن و ما طبق معمول رفتیم تو اتاق. روشنک-نگاه هاى عمه بیش از اندازه سخت گیرانه و آزار دهندست! واسادم جلو آینه و همونطور که مشغول مرتب کردن موهام بودم گفتم:
-تا جایى که من میدونم دوران مجردیش همجین نبوده بعد شوهرکردنش اینجورى شده. اصلا سحر میگه بهارک عین دوران مجردى عمست.
بهزاد:
-آره راست میگه...حالا بیخیال روشی خودت میشناسی دیگه
عمه رو.
روشنک نیشش وا شد که فوری جمعش کرد .رو به بهزاد گفتم:
-بابا من حوصلم پوکید یه سالن بگیرین بریم فوتسال دیگه!
بهزاد:
-آخه تورو که راه نمیدن!
-بهی تو بخوای حلش میکنی.
یه تای ابروشو داد بالا این یعنی میخواد اذیتم کنه-!
پس نمیخوام.
-بِگُم بابا.به جهنم!
روشنک:
-من حوصلم پوکید برو اون پلی استیشنتو بیار یکم بازی کنیم.
-روشی یعنی ریدی با این پیشنهادات) البت این ریدی تیکه کلوممه شرمنده(
روشنک:
-بی ادب!
و روشو کرد یه ور دیگه مظلوم گفتم:
-بابا آخه اونروز خوبه خودت بودی دیدی این بهزاد بیشعور زد داغونش کرد!
بهزاد-:
-تقصیر خودت بود.
.-بهزاد خفه ها!
بهراد که نقش دکورو تا اون لحظه ایفا میکرد براى اتمام کل کل من و بهزاد گفت:
- بیخیال دیگه!
با شیطنت رومو کردم سمتشو گفتم:
-عههه سلام پسرعمو تو اینجا بودی و ما ندیدیمت؟؟؟کی اومدی تو؟
طبق عادت همیشگیش یه لبخند کوچیک زد یعنی کشته مارو با این متانتش! والا...!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0تا اینجا که خوشم اومده امیدوارم مثل فصل اول خوب باشه
۹ ماه پیشاسرا
0واقعا رمان عالیه. جلد اولش که من همش گریه کردم و واقعا عالی بود ولی دوست دارم جلد دوم این رمان به خوشی تموم بشه
۱۱ ماه پیشعالی بود
0ولی من گریم گرفت واقعا
۱ سال پیشفاطمه
0واقعاً رمان خیلی خوب بود
۱ سال پیشیلدا
0قشنگه بد نیسن
۱ سال پیشالینا
0عالی رمان بسیار خوبیه
۱ سال پیشمهسا
0عالیه
۱ سال پیشباربد
0عالی
۱ سال پیشباربد
0عالی
۱ سال پیشچگ
0هاللللل عاللللل
۱ سال پیشستی
0عالیییی وغمناک💔 اشکم در اومممم🥺
۱ سال پیشفاطمه
0عالی
۱ سال پیشزهرا
0عالی
۱ سال پیشکوالا
0عالییییههه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مریم
0از زمانی که جلد اولو خوندم نه سال میگذره هنوز یادمه هنوز وقتایی که دلم گرفته میرم پارت اخرشو میخونم به شددددت قشنگ بود