بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت هفده :
مقابل کمدش رسید و درش را باز کرد. اما فقط جلویش ایستاد:
-چهخبره؟
-حضوریه. تو فک کن بهخاطر برگشتن عروسش میخواد سور بده.
برگشت و دست به کمر شد:
-درست بگو بدونم ارزش داره بچهها پمپو بپیچونم.
-پمپ چیه؟ مگه شبا فرد اونجا نبودی؟
-عماد زنگ زد گفت یکیشون تو مضیقهاس دنبال استعلاجیه امشب. پرسید میتونم برم. فعلا جوابی ندادم.
-عماد غلط کرد با تو و اون که

لطفا صبر کنید...
م
0وای خیلی عالیه نویسنده،اصلاانگار دارم واقعی میبینم نه رمان،نه مثل رمانای الان همش پر عشقولانه ست زندگی واقعی بعد چند سال اینجوریه،خیلی بانمکن این زوج باتمام اعصاب خورد کنیاشون 🙏🤍