پارت پنجاه و دوم :

حال:
هیچ میلی برای بازکردن چشمانم ندارم. آنقدر پلک‌هایم را به هم چسبانده‌ام که خسته شده‌اند. احساس می‌کنم اگر لحظه‌ای رهایشان کنم همچون دو قطب هم‌‌نام آهنربا بلافاصله از هم فاصله خواهند گرفت.
حضورش را در اتاق حس می‎‌کنم و نمی‌خواهم ببینمش. کتاب وقاحت را این مرد نوشته بود؟ چرا وقتی همه رفته‌اند، او نمی‌رفت و تنهایم نمی‌گذاشت؟ با چه رویی هنوز در اتاق نشسته و سنگینی نگاهش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    چقدر غم انگیز

    ۲ سال پیش
  • ابوذر افتخاری

    1

    قلمت پایدار واقعا زیبا مینویسی انشاالله موفق باشید

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزم.🌺

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    4

    چقدر سخته یهو از عرش زندگی به فرش بشینی ،دلم خیلی برای آوا سوخت خدا لعنتت کنه مینو که هنوزم از کارت پشیمون نیستی ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙏🏻🙏🏻🌸🌸

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️