فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت هفتاد و یک :
میدونستم تهدیدهاش پوچ و توخالیه فرزاد همیشه همینطور بود، تهدید میکرد ولی هیچوقت به مرحلهی عمل نمیرسید اما ازش ترسیده بودم.
بابت تاخیرم از استاد عذرخواهی کردم و وارد کلاس شدم، انتهاییترین صندلی رو برای نشستن انتخاب کردم و با حالی خراب روی صندلی آوار شدم.
فکرم درگیر شده بود، دروغ چرا ته دلم برای فرزاد سوخته بود و با اینکه گند زده بود ولی دوست نداشتم اینطوری ببینمش ولی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
عزیزم رمان تا انتها منتشر شده
۳ سال پیشامنه
0سلام دوست عزیز بخاطر این هس ک عددهای پارت گذاری بعضی هاش نیست مثلا بعدا ۷۱ شده ۷۳ البته ادامه اش هست ولی بعضی جاهاش اینجور شده
۳ سال پیش....
1منم با نظر نویسنده موافقم تو اکثر زندگیا این واقعیتا وجود داره خیلی زندگی ها پر از پنهان کاری هستن .سرمه هم چون نمی خواد یوسف و از دست بده واقعیت و پنهون میکنه
۳ سال پیشسمیرا
0بااینکه داستان رمان پندآموز وعالیه خصوصاعشق یوسف ولی توش پنهانکاری هس حال آدموبدمیکنه حسای خوبومیگیره بایدبه یوسف بگه فرزاداذیتش میکنه هرچی باداباد
۳ سال پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
این رمان دقیقا زندگی واقعی رو نشون میده، با تمام خوب و بدش شخصیتها بر اساس فکر و منطق خودشون عمل میکنن و ما نمیتونیم قضاوتشون کنیم❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Mahsa
0چرا بعضی از پارتها زده به زودی ارسال میشه اما سه روزه هیچ پارتی در کار نیس