فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و نهم :
چشمهام رو بستم و اون لحظهی پر اضطراب و هیجان انگیز رو به یاد آوردم.
لبم رو از ذوق محکم به دندون گرفتم و ضربهای به سرم زدم.
دیدی چطوری من رو بوسید؟ مثل تشنهای که به آب رسیده باشه.
خدایا من انقدر روش نفوذ دارم که با بوسه من آروم بشه و خشمش فروکش کنه؟
حس غرور و خواستنی بودن بهم دست داد ولی یه چیزی توی مغزم هی آلارم میداد که کاش اول من نمیبوسیدمش، حالا پیش خودش فکر نکنه من
لطفا صبر کنید...
