فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و سوم :
صبح با بدن درد شدیدی چشم باز کردم.
تمام تنم انگار کوفته بود و گلوم به شدت خشک و میسوزان.
زبونم مثل چوب خشک شده بود و طعم گس دهنم داشت حالم و بهم میزد.
چشمهام که دیگه بدتر، پلکهام داغ و متورم بود و نمیتونستم از یه حدی بیشتر چشمهام رو باز کنم چون به شدت میسوخت.
به سختی غلتی زدم و با پلکهای نیمه بازم یوسف رو پایین تخت دیدم!
یکی از بالشتها رو زیر سرش گذاشته بود و
لطفا صبر کنید...
