پارت شانزده :

نمیدونم چقدر توی حال و هوای خودم بودم که صدای زنگ خونه من رو از جا پروند.دستی توی موهام کشیدم و با هزار بدبختی خودم رو به اف اف رسوندم .مهیا بود.در رو براش زدم و خودم رو روی اولین مبل پرت کردم. ساعت شماطه دار ۱۰ رو نشون میداد.مهربان هنوز خواب بود.صداش کردم:

- مهربان،مهربان،بلند شو دیگه مامانی.

جواب نداد.خوابش خیلی سنگینه،انگار هیراد،این بچه هیچ چیزش غیر از خال روی بازوش به Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عالیه

    0

    صبا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️