پارت چهل و یک :

آنا با بی‌قیدی تاپش رو در آورد و دست آرش داد، حین خوابیدن روی تخت با ناز و عشوه مچ آرش رو محکم گرفت و گفت:
- وای می‌ترسم.
آرش: بخواب عزیزم اصلا درد نداره مطمئن باش.
فرزاد خندید و آرش رو کنار زد:
- عمه من بود از درد چشم‌هاش باز نمی‌شد؟
با حرص جواب داد:
- ای مرض، ببینم پشیمونش می‌کنی یا نه.
فرزاد: عقب وایسا ببینم.
من هم عقب رفتم و فرزاد اول پوست قفسه سینه‌ی آنا رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیکا

    0

    عای بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️