فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و یک :
آنا با بیقیدی تاپش رو در آورد و دست آرش داد، حین خوابیدن روی تخت با ناز و عشوه مچ آرش رو محکم گرفت و گفت:
- وای میترسم.
آرش: بخواب عزیزم اصلا درد نداره مطمئن باش.
فرزاد خندید و آرش رو کنار زد:
- عمه من بود از درد چشمهاش باز نمیشد؟
با حرص جواب داد:
- ای مرض، ببینم پشیمونش میکنی یا نه.
فرزاد: عقب وایسا ببینم.
من هم عقب رفتم و فرزاد اول پوست قفسه سینهی آنا رو
لطفا صبر کنید...

نیکا
0عای بود