پارت یازده :

از صبح جز یه شات قهوه چیزی نخورده بودم، بی‌حرف از جام بلند شدم و جلوتر از اون به طرف بیمارستان رفتم.
با دیدن دوقلوها کمی اخم‌‌هام باز شد و به سمتشون پا تند کردم.
وحید با دیدنم لبخند مهربونی زد و پرسید:
- خوبی؟
هودی لش سبز ارتشی که پوشیده بود زیادی چشمم رو گرفت، بدون اینکه جوابشو بدم نزدیک‌تر شدم و دستی به آستین هودی کشیدم و با لبخند ملیح و آرومی نگاهش کردم.
کلافه یه قد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️