فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت یازده :
از صبح جز یه شات قهوه چیزی نخورده بودم، بیحرف از جام بلند شدم و جلوتر از اون به طرف بیمارستان رفتم.
با دیدن دوقلوها کمی اخمهام باز شد و به سمتشون پا تند کردم.
وحید با دیدنم لبخند مهربونی زد و پرسید:
- خوبی؟
هودی لش سبز ارتشی که پوشیده بود زیادی چشمم رو گرفت، بدون اینکه جوابشو بدم نزدیکتر شدم و دستی به آستین هودی کشیدم و با لبخند ملیح و آرومی نگاهش کردم.
کلافه یه قد
لطفا صبر کنید...

مینا
0عالیه