پارت بیست :


ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸـﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺼـﻤﻴﻢﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﺮﻓﺖ. ﺟﻠﻮ ﺁﺏﻣﻴﻮﻩﻓﺮﻭﺷـﯽ
ﺗﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ، ﻳﮏ ﺁﺏﻣﻴﻮﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻧﺒﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭﺵ
ﮐﺮﺩ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺎﺷـﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷـﺪ، ﺑﻪ ﺳـﻤﺖ ﻳﮏ
ﭘﺎﺳـﺎﮊ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻴﺴـﺖﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺷـﻴﻦ ﻣﻌﻄﻞ ﮔﺬﺍﺷـﺖ.
ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺗﻤﺎﻡﻣﺪﺕ ﺳـﺎﮐﺖ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻳﮏ ﮐﻠ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    2

    چرااینجوری شده اخه باسکه؟ اولش که رایگان بود!خدایش نمیخواستین ازاولش رایگان نمیزاشتیم که نمیخوندیم خب

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    4

    کاش مهتاب میتونست باهاش بره

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    😔😔

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️