پارت سی و هفتم :

آخرشب باید راه می‌افتادیم تا صدرا صبح به سرکار برسد.
به صدرا توی درست کردن جوجه برای شام کمک کردم و حسابی هم اذیتش کردم. وقتی میخندید زیباترین مرد دنیا میشد
- صدرا کاش دخترمون وقتی میخنده مثل تو بشه
- کاش مثل تو بشه دلیل خنده و خوشحالی من
صدرا تکه ای از جوجه آماده شده را درون دهانم گذاشت.
خیلی نیاز به سفره نبود چون تقریباٌ نصف بیشتر جوجه ها را همانجا کنار آتش خورده بودیم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    عالی بود ممنون👏👌💙

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    4

    چ داستان مسخره ای شد 🤦🏻 ♀️ از اول هی میخاد بگه نمیگه فک کنم ۲۰ پارت دیکه نخونم بیام باز هنوز همینه

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    4

    آخ حالم به هم خورد اصلا بگو صدرا از دربیاد تو همه چیو بگه والا به خدا زیادی طولانی شد

    ۳ سال پیش
  • سارای

    4

    بزدل ترسو،داره داستان کسل میشه به نظرم

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    3

    باز پبچید به بازی که نگه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️