پارت سی و هشتم :

لیوان را به لب‌هایم نزدیک می‌کنم و جرعه‌ای می‌نوشم. گرمای تلخ و شیرین آن قادر است کمی استرسم را کم کند. نگاهش را از رویم برنمی‌دارد و همین که لیوان را پایین می‌آورم نرم می‌پرسد.
- خوب آوا جان. نمی‌خوای بگی چی شده؟
لبخندی می‌زنم تا مطمئنش کنم موضوع مهمی نیست.
- یادته می‌گفتم دارم واسه یه سالن طرح می‌زنم؟ همون سه تا طرحی بود که نشونت دادم، تو از سفید بنفشه خوشت اومد.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خیلی رمان جالبیه

    0

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    1

    تا اینجا که خوندم خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    همیشه میگن تب تند زود به عرق میشینه حکایت سمیر وعشقش به آواست ،دم شما گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️