پارت هشتاد و چهارم :


ناهار در میان شوخی‌‌های پرهام و همایون صرف شد. دانیال مرتب باید به سوالات عمه‌‌هایش پاسخ می‌‌داد.
نگین او را کنار خود نشاند و گفت:
ـ چرا زودتر نمی‌‌اومدی ایران؟ دل ما برات یه ذره شده بود.
دانیال فکری کرد و گفت:
ـ بابام نمی‌‌آورد.
ثمین گونه او را بوسید:
ـ چه قدر خوشگله! شبیه پرهامه.
دانیال ابرو انداخت:
ـ نه... شبیه مامانمم.
همه با تعجب نگاهش کردند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    هوراااااا قرار آشتی کنن و بهم برسننن😍😍چه لحظه قشنگی 😍😍وایییی اگه الهه بفهمه دانیال آمد سریع میاد پیشش😍😍عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    5

    چقدر خانواده پرهام پرتوقع اند.پسرشون طلاق گرفته رفته اونور دنیا بعد توقع دارن عروسشون به پای اون بمونه🥴🥴🥴

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۲ سال پیش
کپی شد!