پارت سی و هشتم :




دیلان زودتر از او ساختمان را ترک کرد و توی پیاده‌رو ایستاد آهسته به عقب چرخید و رو‌به‌روی او قرار گرفت.

- موافقی امروز به جای پارک و کافی شاپ بریم توی بازار بزرگ قدم بزنیم؟


یزدان سری به نشانه ی چشم خم کرد ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.