پارت بیست و ششم :

حال:

آذین تا یک ساعت دیگر به تهران می‌رسید. یوسف که خط و نشان‌های چشمی آراد برای سمیر را دیده بود، بدون اینکه چیزی به روی خودش بیاورد، از آراد خواسته بود آنها را به خانه برساند و به استقبال آذین، به ترمینال برود. از معذب بودن سمیر و اخم‌های آراد حس خوبی نداشت و نمی‌خواست پسرش بخاطر ماجرایی که هنوز از آن خبر ندارند با داماد خانواده دست به یقه بشود و حرمت‌های بین‌شان بشکند. در ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویات

    0

    تااینجا خود بودلوس بی مزه نبود

    ۲ سال پیش
  • رویات

    0

    تااینجا خود بودلوس بی مزه نبود

    ۲ سال پیش
  • سونا

    0

    عالیه خوشم اومد فقط اینکه از زبان چند نفره گیج میشن

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون. 🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • سونا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • فریبا

    0

    نخوندم هنوز که نطر بدم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰زودتر بخونید که پارتهای پایانیه.

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    0

    خیلی رمان جذابیت ممنون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون؟🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • خاطره

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • نازنین مریم

    0

    خیلی خیلی قشنگ و هیجان انگیز شده ،بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم خدا قوت نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️