پارت سی و یک :

ساعت دوازده شب بود که پرهام داخل خانه شد. با ندیدن الهه به سمت آشپزخانه رفت. سرش را زیر شیر آب گرفت و ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:
ـ کجا بودی؟
برگشت و الهه را دید:
ـ هنوز نخوابیدی؟
بوی سیگار تندی مشام الهه را آزرده کرد.
ـ دهنت چرا بوی سیگار می ده؟
ـ کی؟ من؟ من غلط بکنم دهنم بوی سیگار بده.
ـ پرهام! از دروغ متنفرم می‌‌دونستی؟
ـ قربون تنفرت برم.
ـ پرهام! من اعص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Tamanna

    0

    به نظرم الهه اونقدر هم عاقل و باسیاست نیست چون همش مثل بازجوها تو آشپزخونه ست همون اول میگفت دلیل سیگار کشیدنت چیه؟ نمیدونم شاید من خوش خیالم فکر میکنم همه مردا همینقدر صادق و خوبن که اینجوری جو

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    الهه سعی داره کنترل پرهامو به دست بگیره و نذاره بی‌راهه بره. پرهامم حرف‌شنوی نداره. این مسئله بعدا جدی‌ترم میشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!